آشناى غريبان
|
چـشـمـه هـاى خـروشان تو را مى شناسند |
مـوج هـاى پـريشـان تـو را مى شنـاسند | |
|
پـرسش تـشنـگـى را تـو آبـى ، جوابـى |
ريـگ هـاى بيابـان تـو را مى شنـاسـند | |
|
نام تو رخصت رويـش اسـت و طــراوت |
زين سـبـب بـرگ و باران تو را مى شناسند | |
|
از نشـابـور بـر مـوجـى از ( لا ) گذشتى |
اى كه امواج تـوفـان تـو را مى شنــاسـند | |
|
اينك اى خوب! فصـل غـريـبـى سـر آمـد |
چـون تمـام غـريـبـان تـو را مى شنـاسند | |
|
كاش من هم عـبور تــو را ديــده بــودم |
كـوچـه هـاى خـراسـان تو را مى شنـاسند |
چشمان تو
|
كاش يك شب باز مهمان دو چشمت مى شدم |
ريزه خوار مشرق خوان دو چشمت مى شدم | |
|
كـاش يك شب مى گذشتم از فراز چشـم تو |
گـرم گـلگشت خراسان دو چشمت مى شدم | |
|
كـاش يك شب مى سرودم گنبد زرد تـو را |
فـارغ از دنيا، غزلخوان دو چشمت مى شدم | |
|
كـاش يـشب مى نشستم بر ضريح چشم تو |
بـاز هـم پابنـد پيـمان دو چشمت مى شدم | |
|
صـحن وايوان تو را اى كاش جارو مى زدم |
چـون كـوترهـا نگهبان دو چشمت مى شدم | |
|
ضـامـن آهـوست چشمان دو شهد روشنت |
كـاش آهـوى بـيابـان دو چـشمت مى شدم | |
|
كـاش يك شب معرفت مى چيدم ازچشمان تو |
غـرق در دريـاى عرفان دو چشمت مى شدم | |
|
كـاش يـك شب مى شدم خيس نگـاه سبز تو |
شـاهـد اعـجاز باران دو چشـمت مى شدم | |
|
كـاش يـك شب نور مى نوشيدم از چشمان تو |
مـى درخـشيـم، چراغان دو چشمت مى شدم | |
|
سـخـت شيرين است طعم روشن چشمان تو |
كـاش يك شب باز مهمان دو چشمت مى شدم |
سؤال هميشه
گلدسته ات
كهكشانى است
كه سياهى شهر را تكذيب مى كند
پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:
كاشى هاى ايوانت
و اين سؤال هميشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى كوچك خلاصه كرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند...
نگاه آهو
آهو از كجا فهميد
بايد از تو يارى خواست؟
از پناه تو بايد
سايه اى بهارى خواست؟
آهو از كجا فهميد
با تو مى شود آرام؟
با نگاه تو آهو
پيش پاى تو شد رام
تو به مهربان بودن
شهره در زمين بودى
مهربان فراوان بود
مهربان ترين بودى
مى دهى نجات از مرگ
آهوى فرارى را
مى كنى جدا از او
ترس و بيقرارى را
دامنى اشك
|
مى رسم خسته، مى رسم غمگين |
گـرد غـربت نشسته بر دوشم | |
|
آشـنـايـى نـديـده چـشمانم |
آشـنـايـى نـخوانده در گوشم | |
|
مـى رسـم چون كويرى از آتش |
چون شب تيره اى كه نزديك است | |
|
تـشـنـه آفـتـاب و بـارانـم |
چـشم كم آب و سينه تاريك است | |
|
مـى رسـم تـا كـنـار مرقد تو |
دامــنــى اشــك و آه آوردم | |
|
مـثـل آهـوى خـسته از صياد |
بـه ضـريـحـت پـناه آوردم | |
|
مـثـل پـروانه در طواف حرم |
هـسـتي ام را به باد خواهم داد | |
|
تـا نـگـاهم كنى ، تو را سوگند |
بـه عـزيـزت خـواهــم داد |
غريب آشنا
|
تـو يـادگـار هـفتمين سپيده اى |
شـكـوه مـاندنى ترين قصيده اى | |
|
اشـارتـى ز بـيـكران روشنى |
كـه از ديـار بى نشان رسيده اى | |
|
سـتـاره حـريـم سـبز فاطمه |
ز بـى نـهـايـت خدا دميده اى | |
|
بـهـار سـبـز بـاغهاى آرزو |
امـام قـصـه هـاى ناشنيده اى | |
|
گـل نـجـيـب بـاغ آفـرينشى |
كـه در دلـم بـهـار آفريده اى | |
|
تـو قـلب عاشقان هر زمانه را |
بـه لـطف و بخششت خريده اى | |
|
تـو مـنتهاى مهر و رحمت خدا |
ز هر چه غير اوست دل بريده اى | |
|
زمـهـربـانى ات، ز دل ستانى ات |
چـه نقش ها به لوح دل كشيده اى | |
|
مـيـان لالـه هـاى سـرخ آشنا |
غـريـب آشـنـا! تو برگزيده اى | |
|
ز سـاغـر كـرامـت مـحمـدى |
زلال نـور مـعـرفت چشيده اى | |
|
ز بـاغـهـاى بـى زوال سرمدى |
سـبدسـبد گـل حضور چيده اى | |
|
دلا! ز شـوق لـحـظـه زيارتى |
چـه عـاشقانه از قفس پريده اى ! | |
|
بـهـار شـد دوبـاره باغ باورم |
ز عـشق تو كه روشناى ديده اى | |
|
بـه شـام غـربـت سياه عالمى |
طـلـوع فجر هشتمين سپيده اى |
زائر هميشه
|
ايـن جتا ز شمع وسوسه بيگانه مى شوم |
گـرد ضـريـح پاك تو پروانه مى شوم | |
|
ايـن جا به جام بوسه شراب ضريح را |
تـا انـتـهـاى ذائـقـه پيمانه مى شوم | |
|
ديـوانـه را بـگو طلب عقل تا به چند؟ |
مـن مـى رسم كنار تو ديوانه مى شوم | |
|
اى كـاش تـا كـبوتر صحن توام كنند |
چـون زائـر هميشه اين خانه مى شوم | |
|
گو جان فداى نام تو سازم رضا! كه من |
مـى سازم اين حقيقت و افسانه مى شوم |
طواف گنبد
هر شب در خيال خويش
ضريحت را
با آب ديدگانم غبارروبى مى كنم
و با نسيم
كبوتران ضريحت را
در ديدگانم
مجسم مى كنم
و بر گنبد طلايى ضريح تو
طواف مى گذارم
چشم هايم شيدا
براى يك لحظه
يك ثانيه
حضور صميمى ات را
در ضريح ترسيم مى كند
و من
بى قرار مثل يك قطره حباب
رنگين ترين رؤيا و مجنون ترين مجنون
مى گردم
و از خطوط سبز تخيل
بر وادى عشق تو گام مى نهم
و در سفر به نزد تو
يا غريب الغربا!
حكايت هاى خسته جانم را بازگو مى كنم
و كبوتر ذهنم را
از حرم تنگناى خويش
بر وادى عشق تو رهسپار مى گردانم
؟؟؟
* * *
عشق بى نهايت
دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى رضا!
مى آيم به سوى تو
تو اى عشق بى نهايت!
و تو
عاشقانه عقده هاى دلم را مرحمى مى شوى
و هاى هاى اشكهايم
به زيارت تو
از ديدگانم جارى مى شود
اى ملكه دلهاى خسته!
تو جام مرا پر از شراب معنويت مى سازى
و من
عاشقانه نامت را فرياد مى زنم:
اى امام هشتمين!
اى ضامن آهوان رميده!
تو معيار سنجش صداقت هستى
تو آسمان زلال دلها هستى
* * *
عشق،
پنجره فولادت را معنا مى كند
و دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى ضريح سراسر نور!
با دلى آكنده از صداقتهاى تو
با جامى تهى از عشق
و چشمانى بر گل نشسته
به سوى تو مى آيم
و پرندگان حرمت
عروجت را معنا مى كنند
و عاشقانه دانه از لانه نور برمى چينند
و تو را مى ستايند
اى بزرگ ترين واژه كلام!
تو عروج آسمانى كرده اى
و تمامى زائران ضريحت را
به سوگ عشق نشانده اى
كه همه سينه ها و همه جانها
تو را مى طلبد
اى غريب الغربا!
آرزوهاى من
|
كـاش مـن يـك بـچـه آهـو مى شدم |
مـى دويـدم روز و شـب در دشت ها | |
|
توى كوه و دشت و صحرا، روز و شب |
مـى دويـدم، تـا كـه مـى ديدم تو را | |
|
كـاش روزى مـى نـشـستـى پيش من |
مـى كـشـيدى دست خود را بر سرم | |
|
شـاد مـى كـردى مـرا بـا خـنده ات |
دوسـت بـودى بـا من و با خواهرم | |
|
چـون كـه روزى مادرم مى گـفت: تو |
دوسـت بـا يـك بـچه آهو بوده اى | |
|
خـوش بـه حـال بچه آهـويى كه تو |
تـوى صـحـرا ضـامن او بوده اى | |
|
پـس بـيـا! مـن بـچه آهو مى شوم |
بـچـه آهـويـى كـه تنها مانده است | |
|
بـچـه آهـويـى كـه تـنها و غريب |
در مـيـان دشت و صحرا مانده است | |
|
روز و شـب در انـتـظارم، پس بيا |
دوسـت شـو بـا من، مرا هم ناز كن | |
|
بـنـد غـم را از دو پـاى كـوچـكم |
بـا دو دسـت مـهـربـانـت باز كن |
رؤياى آسمانى
شبى تنها
ميان اين همه رؤيا
تو را ديدم...
تو را با قامتى زيبا
ميان دشتى از گلها
كنارت بحر آبى رنگ
و دستانت پر از گلبوته هاى نور
پر از گلبرگ ياس و سوسن و مريم
و من سر تا به پا حيرت
دلم سنگين از اين غمها
از اين دنيا
كه ناگه
آهويى رعنا
در آغوش تو شد آرام
صدايى از دل دريا
چنين مى خواند:
به قربان پناه گرمت اى مولا!
تمام صورتم را اشك ها پر كرده بود، آرى
چنين رؤيا مرا واداشت
كه بنويسم:
به قربان پناه گرم تو آقا!
دعاى نور
من در ويرانه هاى شهر
قاب عكسى را پيدا كردم
كه پر از شفافيت نور مى درخشيد
و گنبد طلايى آن
آشيانه كبوتران سپيد بود
كه از لانه نور دانه مى چيدند
من در حيرت عكس
شگرف گريستم
يك لحظه بى قرار فرياد برآوردم:
الهى !
چه مكانى است بزرگ، وسيع
به وسعت بيكرانه ها
كه عقل را حيران مى كند
و بى قرار به جست و جوى
آهوان عاشق بودم
يك لحظه
باران سكوتم را شكست
و من،
عاشقانه
به وسعت ابرها
گريستم
و اشك،
چون الماسى گرانبها
بر قاب عكس ضريح
فرو ريخت
و من
به نورانيت ضريح
به حجم بيكرانه ها
نگريستم
و زير لب دعاى نور را
زمزمه كردم
و به بزرگى عشق پناه بردم
رخساره ام گلگون گشت
و من
همدم رازهاى پنهانى ام را
در سكوت تنهايى ام
پيدا كردم
و قصه غصه هايم را
بر سينه خوان نعمتش
فرو ريختم
و سبكبال
بر بلنداى ضريح او
عاشقانه
اوج گرفتم
تا شايد
كوله بار گناهم را در خاكى خاك
فرو نهم
تا شايد امام
دلم را پر از استجابت دعاهايم گرداند
يا معين الضعفا!
يا ضامن آهوان!
مرا درياب
به خاطر چشمهاى بارانى ام
و قلب شكست خورده ام در توفان
مرا درياب
بر بلنداى اوج قاب عكس ضريحت
مرا سير ده
تا پر از استجابت دعاهايم شوم
بوى عطر عشق
|
تـو مـثـل مـاه تـابون مى درخشى |
ز اسـتـان خـراسـون مـى درخشى | |
|
تـو خـورشـيـدى و نـورت آفتابه |
دل دشـمـن ز نـورت در عـذابـه | |
|
تـو مـولايـى ، امـامى ، جان فدايت |
گـشـوده بـال و پر، دل در هوايت | |
|
خـراسـون بـوى عطر عشق داره |
امـام هـشـتـم اونـجـا شهرياره | |
|
در جـنـت در آن جـا بـاز بـاشه |
خـدا آن جـا غـزل پـرداز بـاشه | |
|
هـنر آن جا، ادب آن جا، گل آن جا |
شراب و عشق و شمع و بلبل آن جا | |
|
خـدا جـارى زچـشـم آسـمـونه |
زمـيـن بـا اهـل عـالـم مهربونه | |
|
امـام هـشـتـمـيـن جـونم فدايت |
گـشـوده بـال و پـر دل در هوايت | |
|
حـرم زيـبـاتـريـن جـاى جهانه |
بـراى هـر كـبـوتـر آشـيـانـه | |
|
پـنـاه بـى پـنـاهـان اون امـامه |
كـه مـهرش بى حد و لطفش تمامه | |
|
شـب آن جـا مـأمن راز و نيازه |
دل پـاكـان ز عـالـم بـى نـيازه | |
|
گل و سرو و سمن مى رويـد آن جا |
زمان، تن در سحر مى شويـد آن جا | |
|
امـام اون جـا بـهـار چـارفصله |
كه دسـتـونش به دست عشق وصله |
وچشمانت...
فيروزه ناب
چشمه هاى سبز
چونان كبوتران سبزينه پوش گنبد طلا
كه پرواز مى كنند،
و چشم و نگاه تو را
به پنجره فولاد
گره مى زنند
... و دستانت
در نشيب و فراز نياز
نذر مى كنند
راز عطشناك چشمهايت
مى شكفند،
تو باران مى شوى
آيينه هاى حرم
تو را تكرار مى كنند
و تو
به پاى بوسى عشق مى روى
آن جا كه
نيلوفران قد كشيده اند
و برگ هاشان دست مناجات است
تو سيلى از تمنا مى شوى
تو زيبا
توعذرا
مى شوى
و ادراك ايمان را حس مى كنى
اينك از آن همه سجاده و نياز
به بار نشسته اى
گل و ريحان در وجودت
جوانه دارند
و ترنم آرزوهايت
قشنگ ترين آوازهاست
عزت خيابانى
خنياگر آفتاب ضريح
سينه به سينه
به لحظه هاى گرد گرفته شهرمان
كه اشتياق صيدشان را
در خود مى پرورانيم
ما با وسيع ترين لحظه هاى سبز خويش
در پشت ابتدايى كه نيستيم
در حضور آفتاب گنبد شما
به سان كوه
قطره قطره
جويبار مى شويم
ما
قد سوخته ترين
هيچ يك باغچه هستيم
و دست تبركى از ما
به ديدار سبز شما مصلوب مى ماند
مولاى ما!
خنياگر آفتاب ضريح شماييم
و به تبرك ديوار باغتان، بوسه مى زنيم
آخر، ما
پلك باغچه مان را
به باغ آفتاب نگشوديم
غريب ما!
اما
شما، غريب نيستيد
عريب ماييم
كه روشنايى پنجره هامان را
روشنايى مى طلبيم
؟؟؟
ماندگارترين ياد
چنان آبشار فضايل تو رفيع است
كه هر چه سر به فراتر فراز آورم
ديدگانم در نظاره ارتفاع تو
باز مى ماند!
تو برترينى ، بلندترينى
تو ماندگارترين ياد روزگارانى
تو سايه سار نخل محبت
تو چشمه زار تمامى خوبى
تو را چه واژه اى درخور است و بايسته؟
كلام در ستايش تو عقيم است
و نيز كتابى كه بخواهد از تو بگويد، سترون!
تو سبزى ، تو سروى
صنوبرى ، شمشادى
تو اصل و مايه نورى
تو آن خورشيدى
كه آسمان از تو نور به وام مى گيرد
و زمين را تو خلعت فروغ مى بخشى
اى آفتاب!
اين راز را چه كسى مى داند؟
آهوى از بند رسته
بـى تو اسيرم، اسيرم، گـريان و در هم شكسته!
در كوچه زرد پاييز رنگ برگ بى روح و خسته
بى تو چه سخت است پرواز، پرواز تا عمق باران!
انگار زخمى است بالم، زخمى كه خونش نبسته
من غـربت يك تغـزل بر شاخـه هاى نسيمم
اميد يك صبح آبى، از لحـظه هايم گســسته
عاشق ترين شعر خود را دادم به چشمان آهو
ياد نگاه قشــنگت: آهوى از بند رســته!
هر چند باران نيامــد، از آسـمان صدايت
گفتم برايت بگويم: اى عشق! قلبم شكسته!
بهترين انتخاب
|
هـر سـحر آفتاب من مولاست |
همه شب ها شهاب من مولاست | |
|
به خراسان كه جز كويرى نيست |
عـلـت انـتـساب من مولاست | |
|
سـينه ام دست رد زعالم خورد |
آن كـه داده جواب من مولاست | |
|
از هـر آن چه به عمر دل بستم |
بـهـتـرين انتخاب من مولاست | |
|
ورشـكستم به دور از اين درگاه |
چـون تـمام حساب من مولاست |
حديث عشق تو
|
مر به درگهت امشب به عشق خواندى و خوانى |
كه هـر كـه سوى تو آيد شفيع او دو جهانى | |
|
به يـمـن مـرحـمتت آمدم ز سر به سرايت |
تو خـواسـتى به عنايت نوازى ام كه چو جانى | |
|
كرامـت از يـم عـشقت گرفته ام همه عمرم |
هر آن كه خواست بر او هم كريم دور و زمانى | |
|
حديـث عـشـق تـو را با زبان جان بسرايم |
چرا كـه خامه عاشق شكسته است و تو دانى | |
|
ز رحمـتـت چه بگويم، ز حكمتت چه سرايم؟ |
تو كـان فـيـضى و حكمت، مقام بخش جنانى | |
|
هر آن كـه بـر سـر كويت سرى زند به تمنا |
به عـشـق گـشـتـه منور كه شاه نوررسانى | |
|
به شـوق نـوش ز كوثر، سرود ايزدى از جان |
كه مـالـكـى تو بر اين يم، چرا كه وارث آنى |
بارش مهر
|
خـسـته، افـتـاده ز پا، آمده زانو مى زد |
مـشـكلى داشت به آقاى خودش رو مى زد | |
|
مى چكيد از سر و رويش عرق شرم به خاك |
مـشـت هـا واشده و پنجه به گيسو مى زد | |
|
دامـنـى داشـت پر از خاطره تيره و تلخ |
دسـت در دامـن آن ضـامـن آهو مى زد | |
|
همنوا با در و ديوار در آن عصمت محض |
نـالـه يـا عـلـى و ضـجه ياهو مى زد | |
|
نـم نمك بارشى از مهر به جانش مى ريخت |
كـفـتـرى بـر سر ذوق آمده قوقو مى زد | |
|
پـاك مـى شـد دلـش از غصه ناپاكى ها |
خـادمى داشت در اين فاصله جارو مى زد | |
|
فـرصـتى بود و درنگى و بجا مانده هنوز |
شـعـله اى شعر كه در آينه سوسو مى زد |
رواق زرنگار
|
اى ستون هاى زمين، گلدسته هاى سربلند! |
اى رواق زرنـگـار، آيـينه هاى بندبند! | |
|
اى مـقرنس هاى چوبى ، گنبد زرين كلاه! |
بـر سـر آن آسـتـان پـرشكوه بى گزند | |
|
بـر سـر هفت آسمان آن مهربان افراشته |
چـترى از بال كبوتر، از حرير و از پرند | |
|
دسـت او ايـنـك پـناه آهوان خسته است |
بـال بـگـشـاييد از شوق، آهوان دركمند! | |
|
كـفـتـران آسـمـانـى هـم اسير دام او |
مـى كـشاند هر دلى را در رهايى ها به بند | |
|
اى حضـور هـشـتـمين! افتادگان غربتيم |
دست ما را هم بگير از لطف، اى بالا بلند! |
جوشش دعا
|
كـمـى بـذر گـل گـنـدم بـكاريم |
بـراى كـفـتـران سـبـز مـشـهد | |
|
بـنـوشـيـم آب صـاف مـهربانى |
شـبـيـه هـشـتـمين شعر (محمد) | |
|
اگـر چـه گـنبدش دور است از ما |
ولـى راه نـگـاهـش باز بـاز است | |
|
دواى زخـم بـال كـفـتــرانــش |
دو ركعت عشق و يك قطره نماز است | |
|
خـداى آرزوهـايـم كـمـــك كـن |
حـرم را تـوى خـواب خـوش ببينم | |
|
ضـريـح آشـنـايـش را بـبـوسـم |
گـل صـحـن نـگـاهـش را بـچينم | |
|
كـمـك كـن كـفـتـرى بر شانه هايم |
بـسـازد لانـه اى از مـهـربـانــى | |
|
كـمـك كـن تـا دعـايـم سـبز باشد |
بـسـازم يـك ضـريـح آسـمـانـى | |
|
كـمـك كـن مـثـل مشهد، شهر رؤيا |
دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد | |
|
پـر از پـرواز كـفـتـرهـاى كوچك |
سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد | |
|
كـمـك كـن ضـامـن آهـوى قـلبم |
بـه رنـگ يـك دعـا در مـن بجوشد | |
|
خــداى آرزوهــايــم كـمـك كـن |
كـه يـك كـفـتـر دعـايـم را بنوشد |
وقت زيارت
رقص قشنگ نور
امشب چه ديدنى است
آواز شاد باد
امشب شنيدنى است
عيد است و عطر گل
پيچيده در هوا
بوى خوش گلاب
پر كرده سينه را
گلبوته هاى شمع
روييده هر كجا
مى ريزد اشك شوق
يك غنچه بى صدا
گلدسته ها همه
غرق ستاره هاست
هر گوشه حرم
فرياد (يا رضا) ست
وقت زيارت است
پر مى كشد دلم
همراه كفتران
من مى روم حرم
چلچراغ مشهد
چون طلا
گشته رخشان ز دور
مثل رود
پر ز خنده هاى نور
گنبد رضا
چون نگين
بر فراز آسمان
مثل گل
توى باغ اين جهان
خوب و بهترين
گشته ام
راهوار خاك او
تا رسم
بر ضريح پاك او
بوسه اى زنم
مى تپد
قلب من به سينه ام
چون رسم
دل ز غصه ها و غم
پاك مى شود
اى رضا!
اى رضايت خدا!
لطف تو از عنايت خدا
خوب و آشنا
اى امام!
اى امام هشتمين!
پيشوا!
اى تو مهربانترين
بر تو صد سلام
گنبدت
چلچراغ مشهد است
زايرت مى برد به روى دست
خاك مرقدت
بوى زيارت
|
دور سـقـاخـانه مى گردد (نسيم) |
دانـه مـى پـاشد كنار حوض آب | |
|
چـادرش بـوى زيـارت مى دهد |
بـوى شمع نذرى و عطر و گلاب | |
|
آسـمـان چـشـم او پر مى شود |
بـاز از پـرواز شـاد كـفتران | |
|
صـحـن را آهسته جارو مى كند |
خـادمـى بـا دسـتهاى مهربان | |
|
مـى نـشـيند در كنار خيس آب |
مـثـل يـك گـل سايه فواره ها | |
|
چون نسيمى شاد مى خواند (نسيم) |
آمـدم مـهـمـانـى تو يا رضا! |
غرق دعا
غرق نور است و طلا
گنبد زرد رضا
بوى گل، بوى گلاب
مى رسد از همه جا
مثل يك خورشيد است
مى درخشد از دور
شده از اين خورشيد
شهر مشهد پر نور
چشمها خيره به او
قلبها غرق دعاست
بر لب پير و جوان
يا رضا رضا رضا ست
اى خدا كاش كه من
يك كبوتر بودم
روى اين گنبد زرد
شاد مى آسودم
مى زدم بال و پرى
دور تا دور حرم
از دلم ره مى زد
ماتم و غصه و غم
محرم همگان
|
خــســتـه از راه كــنــار مادر |
تــوى مــ اشــيـن پــدر خوابيدم | |
|
پــلــكـهــايــم كـه به هم افتادند |
خــواب يــك صـحـن كـبوتر ديدم | |
|
صـبـح، وقـتـى كـه دو چشمم وا شد |
شـادمـان مـثـل گـلـى خـنـديــدم | |
|
آخـر از پــنــجــره پشت اتاق |
گــنــبــد زرد (رضـا) را ديـدم | |
|
دل مــن مــثــل كـبـوتـر پر زد |
رفــت بــر شــانـه گلدسته نشست | |
|
اشـك در چـشــمــه چشمم جوشيد |
بـغـضـم آيـيـنـه شـد امـا نشكست | |
|
پـدر آمـاده شـد از مـن پـرســيـد: |
دوسـت دارى كـه تـو را هـم بـبـرم؟ | |
|
گـفـتـم: آرى ، ولـى آن جا چه كـنـم |
مــادرم گــفـت: زيـارت پـســرم. | |
|
گــرچــه زود آمـده بـوديـم ولــى |
در حــرم جــاى دل مـن كـم بــود | |
|
هـر كـسـى بـا او چـيـزى مـى گـفت |
گـويـيـا بـا هـمـه كـس مـحرم بـود | |
|
هـر كـجـا رفـتـيـم آن جـا پـر بـود |
پــر ز نـجــواى دل و دسـت دعــا | |
|
يــك طـرف قـصـه پـر غـصه درد |
يـك طــرف ذكـر (غـريـب الـغربا) | |
|
در رواق حـــرم پـــر نـــورش |
كـاش دسـت دل مـن رو مــى شــد | |
|
مـى شـدم مـن، آن آهـوى غـريــب |
بـاز او (ضـامـن آهـو) مــى شــد |
بوى رضا
|
ماه در حوض بزرگ كاشى است |
آب، آيـيـنـه مـهـتـاب شـده | |
|
مـاه مـهمان قشنگ حوض است |
حـوض بـيـچاره دلش آب شده | |
|
چـشـم من منتظر خورشيد است |
پـيـك خـورشيد، سپيده پيداست | |
|
از حـرم بـانـگ اذان مـى آيد |
آه! ايـن مـنـظره خيلى زيباست! | |
|
كـفـتـرى از سر گنبد برخاست |
بـق بـقـو كرد و به پرواز آمد | |
|
هـمـرهـش مـرغ نگاه من هم |
رفـت و يـك بـار دگر باز آمد | |
|
مـرغ بـى تـاب نـگـاهم اكنون |
بـر سـر گـنـبـد پـاگ آقاست | |
|
چـشـمـهـايـم به دلم مى گويد |
راسـتـى گـنـبـد آقـا زيباست! | |
|
از حرم، از در و ديوار، اين جا |
بـوى جـانـبـخـش دعا مى آيد | |
|
مـثـل بـوى خوش گلها در باغ |
هـمـه جـا بـوى رضا مى آيد |
ضريح خورشيد
|
صـحـن حـرم از نـسـيم پر بود |
از پـرپـر (يـا كـريـم) پـر بود | |
|
خـورشـيـد دوبـاره بـوسه مى زد |
بـر چـهـره مـهـربـان گـنـبد | |
|
گـنـبـد پـر از آفـتـاب مـى شد |
آهـسـتـه غـم مـن آب مـى شـد | |
|
رفـتـم طـرف ضـريـح او بـاز |
تـا پـر شـوم از هـواى پـرواز | |
|
اطـراف ضـريح گـريـه هـا بود |
دلـهـاى شـكـسـتـه و دعـا بود | |
|
از چـشـم هـمـه گلاب مي ريخت |
بـاران رضـا رضـا رضـا بـود | |
|
دل هـاى هـمـه ز بـارش اشـك |
مـانـنـد كـبـوتـرى رهـا بـود | |
|
عـطـر گـل يـاس در دل مــن |
عـطـر صـلـوات در فضـا بود | |
|
لب ها همه حرف و درد دل داشـت |
بـا او كـه غـريـب آشـنـا بود | |
|
بـا يـك بـغـل آرزو و امـيــد |
رفـتـم طـرف ضـريـح خورشيد | |
|
رفـتـم طـرف ضـريح روشن |
در نـور و فـرشته گم شدم من |
آبى آرام
|
تـو بـراى عـطـشـم، بـارش بارانستى |
بـه تـن مـرده من، روح و دل و جانستى | |
|
آه، اى آبـى آرام! دلـم سـوخـتـه است |
زخـم دل را تـو فـقط چاره و درمانستى | |
|
مـن غـريـب آمده ام، مثل شما، اى مولا! |
تـو انـيـس دل غـمـگـيـن غريبانستى | |
|
بـاز آهـوى دلـم زار و اسـير غمهاست |
ضـامـنـم بـاش كـه تو حامى انسانستى | |
|
تو به گرداب غم و دلهره و ترس و عذاب |
مـنـجـى و مـأمـن دلـهاى پريشانستى | |
|
سـاكـنـان حـرمت غرق سعادت هستند |
بـركـت و روشـنـى اهـل خراسانستى | |
|
دل اسـيـر غـم و دارم ز تـو اميد نجات |
اى كـه تـو ضـامـن آهـوى بـيابانستى |
عکس هایی از حرم:
http://i2.tinypic.com/r8wle0.jpg
http://i2.tinypic.com/r8wnpk.jpg
http://i2.tinypic.com/r8wobq.gif
http://i2.tinypic.com/r8wos9.jpg
http://i2.tinypic.com/r8wle0.jpg
http://i2.tinypic.com/r8wnpk.jpg
http://i2.tinypic.com/r8wobq.gif
http://i2.tinypic.com/r8wos9.jpg
http://i2.tinypic.com/r8x9vl.jpg








